نیمه شب در پاریس / مانی بال
پیدا کردن خویشتن در پاریس دهه 20
درباره نیمه شب در پاریس (وودی آلن)
آریان گلصورت

اینکه وودی آلن یکی از بزرگترین فیلمنامهنویسان دنیا است، دیگر خیلی بدیهی و مشخص به نظر میرسد. کسی که با چهارده بار کاندیداتوری اسکار در رشته بهترین فیلمنامه غیراقتباسی رکورددار است و دو بار نیز برای فیلمنامههای آنیهال و هانا و خواهرانش این جایزه را به دست آورده. آلن که خوشبختانه سنت «هر سال، یک فیلم» خود را همچنان ادامه میدهد، با فیلم جدیدش ما را به ضیافتی در پاریس دعوت میکند. نیمه شب در پاریس به یکی از آثار موفق آلن در دهه اخیر تبدیل شد و توانست دل بسیاری از منتقدان و مخاطبان جدی سینما را بدست آورد. بخش مهمی از موفقیت این فیلم، مانند هر فیلم دیگری از آلن، مدیون فیلمنامه جذاب و پرنکته آن است. آلن در اینجا نیز، مانند بسیاری از آثار گذشتهاش، شخصیت اصلی فیلمش را در تقابل با اشخاص و دغدغههای مختلف قرار میدهد و با در هم تنیدن این روابط یه یک جهانبینی مشخص میرسد. شخصیت اصلی نیمه شب در پاریس گیل پندر (اوون ویلسون) است. فیلمنامهنویس جوانی که همراه با نامزدش اینز (ریچل مکآدامز) به پاریس سفر کرده و سودای رماننویس شدن را در سر دارد. گیل یک شخصیت وودی آلنی تمامعیار است. مردی که درک درست و دقیقی از موقعیت خود ندارد، از شرایط زندگیاش چندان راضی نیست، بلا تکلیف به نظر میرسد و اعتماد به نفس کافی و لازم را نیز ندارد. ما در طول فیلم تقابل گیل را با شخصیتها و موقعیتهای مختلفی میبینیم، که مهمترینهایشان اینها هستند: گیل در رابطه با نامزدش، در رابطه با آدریانا (ماریون کوتیار)، در رابطه با حس نوستالژی و در رابطه با رمان و موقعیت شغلیاش.
آنچه در نگاه اول در مورد رابطه گیل و نامزدش به نظر میرسد، تصویر زوج خوشبختی است که به پاریس سفر کردهاند. اما این تصویر خوشبینانه خیلی زود رنگ میبازد و به مرور متوجه این نکته میشویم که گیل و اینز نمیتوانند زوج مناسبی برای هم باشند. گیل آرزوها و سلایقی دارد که اینز نسبت به آنها کاملا بیتوجه است و حتی برخی از آنها را به تمسخر میگیرد. در طول فیلم میبینیم که اینز چطور نسبت به گیل بیتفاوت است و او را جدی نمیگیرد و در عوض همواره پل (مایکل شین) و اطلاعات مختلفش را به رخ گیل میکشد. گیل آدمی احساساتی و رویاپرداز است که از راه رفتن در زیر باران و در خیابانهای زیبای پاریس لذت میبرد. اما اینز آشکارا مردی با شمایل پل، که به طرز اعصاب خرد کنی مودب و همه چیز دان به نظر میرسد، را میپسندند.
از طرفی گیل با علاقه شدیدش به زمانِ گذشته، به ویژه پاریس دهه 20، نیز درگیر است. او به قدری شیفته نوستالژی است که حتی ایده رمانش نیز مربوط به مغازهای است که اجناس نوستالژیک میفروشد. گیل نسبت به زمان حال حالت انکار دارد و در آرزوی زندگی در عصر طلایی است. او که نمیتواند به عصر طلایی سفر کند، مجبور است در رویاهایی که از آن دوران برای خود تجسم میکند زندگی کند. البته تا وقتی که وودی آلن این فرصت را در اختیارش قرار میدهد که زندگی در پاریس دهه 20 را نیز تجربه و از نزدیک لمس کند.
سفر به پاریس دهه 20 گیل را با آدریانا آشنا میکند. زنی پراحساس و الهام بخش که میتواند زوجی ایدهآل برای گیل باشد. ظاهرا آدریانا همانی است که گیل همیشه آرزویش را داشته است. اما مشکل اینجاست که این دو در واقع نزدیک به یک قرن با هم اختلاف زمانی دارند و از طرفی آدریانا نیز از زمانه خودش دل خوشی ندارد و رویای زندگی در قرن 18 را در ذهن خود میپروراند. در واقع گیل در این رابطه نیز ناموفق است و کاری از پیش نمیبرد.
دغدغه بعدی گیل، رابطه او با رمان و موقعیت شغلیاش است. او بسیار مایل است که جایگاه خودش را به عنوان یک رماننویس تثبیت کند و نه یک فیلمنامه نویس. حالا او مانده است و دغدغه نوشتن یک رمان خوب. گیل حاضر نیست در مورد رمانش با کسی صحبت کند و احتمالا دچار بحران خلاقیت نیز شده است. به همین دلیل هم هست که به پاریس میآید تا مگر زیبایی جادویی این شهر بتواند گره خلاقیت او را بگشاید.
اینها همه دغدغهها و روابط نافرجام گیل هستند که از او انسانی منفعل ساختهاند. در چنین شرایطی است که لزوم یک تصمیم قاطعانه از جانب گیل برای تغییر استایل زندگی و شیوه نگاهش حس میشود.
گرتود استاین (کتی بیتس) بعد از خواندن رمان گیل، او را این گونه نصیحت میکند که: هنرمند باید برای تهی بودن وجود خود، پاد زهری پیدا کند و شکست خورده و ناامید به نظر نرسد. این نصیحت استاین، گیل را مصمم میکند که تصمیم درست را بگیرد؛ تصمیمی که مدتها پیش باید آن را میگرفت و هیچوقت جرئت این کار را نداشت. گیل از عصر طلایی دل میکند و از توهم «انسانهایی که در گذشته زندگی میکردند، خوشحالترند» دست میکشد. گیل متوجه میشود که هر انسان در هر دورهای مشکلات خاص خود را در زندگی دارد و این هیچ ربطی سالی که در آن زندگی میکنند ندارد. از طرفی او جرئت این را پیدا میکند که رابطهاش را با نامزدش تمام کند و خودش را از آن رابطه محکوم به شکست نجات دهد.
آلن تمامی این خطوط داستانی مختلف را به اینجا میرساند و همه آنها را به وسیله رابطه گیل و گابریل (همان دختر فرانسوی که فروشنده لوازم و صفحات موسیقی قدیمی است) به ثمر مینشاند. رابطه با گابریل هم پاداشی برای تصمیمات درست اوست و هم به نوعی تمام آن ضعفهای روابط گذشته گیل را پوشش میدهد. در واقع آلن مسیر پیشرفت و خودشناسی گیل را در رابطهاش با گابریل جمعبندی میکند. دختر جوانی که احساسات گیل را درک میکند، راه رفتن زیر باران را دوست دارد، در پاریس زندگی میکند و از طرفی نسبت به هنر دهههای گذشته نیز اطلاعات و علاقه کافی دارد و این همان زوج ایدهآل گیل میتواند باشد. این رابطه هم گیل را از دست رویاپردازیهای گذشتهاش خلاص میکند و هم میتواند خلا روابط او با آدریانا و اینز را پر کند. از طرفی بعید نیست که چنین رابطهای بتواند به بحران خلاقیت گیل نیز پایان دهد و او را در مسیر نوشتن رمانش کمک کند. هر چند این چندان مهم نیست که گیل بتواند رمان بزرگی بنویسد یا نتواند. مهم آن تصمیم حاصل از خودشناسی بود و آن عشقی که در پایان نصیباش شد. او که پیش از این خودش را در مورد دوست داشتن اینز فریب میداد، حالا میتواند با خیال راحت از عشقِ حقیقی (همانی که ارنست همینگوی نیز در موردش با او صحبت کرده بود) سخن بگوید. این گونه است که آلن داستان فانتزی و سیندرلا گونه سفر یک نویسنده به پاریس دهه 20 را تبدیل به مسیری برای تکاملِ درکِ شخصیت اصلیاش میکند و او را به آدمی دیگر که نه، در حقیقت به خود واقعیاش و آنی که باید باشد تبدیل میکند. گیل بعد این ماجراها یاد میگیرد که از گرفتن تصمیمهای درست در زندگیاش غافل نماند و جرئت مقابله با آنچه که دوست ندارد را داشته باشد. این همان نکتهای است که در بسیاری از فیلمهای آلن نیز وجود دارد و استاد هر بار و از طریق داستانها، روابط و فضاهای تازه آن را به ما گوشزد میکند.
البته میشود به جنبههای دیگر فیلمنامه آلن نیز اشاره کرد. مثلا به لحن کمیکی که با تقابل گیل و افرادی چون همینگوی، دالی، بونوئل و یا پیکاسو شکل میگیرد و یا به استفاده درست و هنرمندانه آلن از یک شهر و جغرافیای خاص در روند جلو رفتن داستان و شکلگیری موقعیتهای فیلمنامه. استفاده درستی که باعث میشود حضور شهر پاریس در فیلمی چیزی فراتر از چند تصویر کارتپستالی و زیبا باشد.
نیمه شب در پاریس فیلمی در ستایش پاریس و در ستایش شناخت و درک درست افراد از خواستهها و شرایطشان در زندگی است. فیلمی که ثابت میکند آلن به آن سندروم معمول روشنفکری که همواره بر خوشبختی در سالهای دور مهر تایید میزد دچار نشده و هنوز هم نگاهی مهربانانه و همچنان منتقدانه به جهان و انسان امروز دارد.
این مطلب پیش از این در شماره 113 ماهنامه فیلم نگار به چاپ رسیده است.
درباره مانیبال (بنت میلر)
آنگونه که میخواهی زندگی کن، نه آنگونه که دیگران میخواهند
آریان گلصورت

مانیبال مثل هر فیلم ورزشی خوب دیگری، ورزش را بستری برای به تصویر کشیدن سیر تحول و فراز و فرودهای زندگی شخصیت اصلیاش قرار میدهد. بنابراین اگر علاقهای به ورزش بیسبال ندارید و یا مانند نگارنده حتی از قوانین آن نیز سر در نمیآورید، نگران نباشید؛ مانیبال نه درباره بیسبال که فیلمی درباره شیوه مدیریت است، درباره اهمیت انتخابهای سرنوشتساز زندگی، درباره رسیدن به پیروزی از دل شکست، درباره نبرد یک مرد با محیط و آدمهای اطرافش. مانیبال توسط دو تن از مطرحترین فیلمنامهنویسان هالیوود، استیون زیلیان و آرون سورکین، از کتابی به نام «مانیبال: هنر بردن یک بازی ناعادلانه» اقتباس شده است. فیلم داستان واقعی زندگی بیلی بین (با بازی درخشان و هوشمندانه برد پیت) را به تصویر میکشد که سالهاست مربی تیم بیسبال اوکلند است. بیلی در نوجوانی بر سر دوراهی سرنوشتسازی قرار میگیرد؛ او ناچار میشود که بین بیسبال و ثبت نام در دانشگاه معتبر استنفورد یکی را انتخاب کند. بیلی بیسبال را انتخاب میکند، تصمیم اشتباهی که سایهاش همواره بر زندگیاش سنگینی میکند. سالها بعد از این تصمیم، بیلی به عنوان یک سرمربی نیز حال و روز چندان خوشی ندارد. بودجه بسیار محدودی که در اختیارش است امکان رقابت تیمش با تیمهای ثروتمند و بزرگ لیگ را نمیدهد و این موضوع زندگی حرفهای بیلی را دچار بحران کرده است. او بر سر یک انتخاب اشتباه وارد دنیای بیسبال شد و حالا راه برگشتی هم ندارد. بیلی مجبور است با تمام توان مبارزه و زندگیاش را از بن بست خارج کند. البته بیلی در این شرایط سخت کاملا ظاهر را حفظ میکند و با وجود اینکه از درون مضطرب و افسرده است، در دیدار با افراد دیگر خود را کاملا سرحال و امیدوار نشان میدهد. در چنین شرایطی است که بیلی با یک آنالیزور جوان به نام پیتر برند (جونا هیل) آشنا میشود. پیتر پسر جوانی است که در دانشگاه معتبر ییل درس اقتصاد خوانده و از این جهت میتواند یادآور بیلی جوان باشد؛ البته در صورتی که به جای بیسبال، دانشگاه را انتخاب میکرد. بیلی و پیتر روش قدیمی و معمول خرید و فروش بازیکنان تیم را کنار گذاشته و بازیکنان جدید را بر اساس اعداد و ارقام و آنالیزهای کامپیوتری انتخاب میکنند. این روش جدید مخالفان فراوانی دارد و شرایط را برای بیلی دشوارتر از گذشته میکند. هرچند بیلی لجبازانه بر این روش تاکید کرده و بدون توجه به حرفهای دیگران، کار خود را ادامه میدهد. بعد از مدتی شاهد این هستیم که این روش غیرمعمول نتیجه داده و تیم اوکلند روندی صعودی را آغاز میکند. اتفاقی که باعث میشود این تیم رکورد بردهای پیاپی را در تاریخ لیگ بیسبال بشکند. حالا همگی به روش بیلی و پیتر ایمان آوردند. هرچند تیم اوکلند بازی آخر لیگ را میبازد و دستش از مقام قهرمانی کوتاه میماند (این پیروز نشدن در پایان فیلم نیز یکی دیگر از ساختارشکنیهای مانیبال به عنوان فیلمی مرتبط با ورزش است). با این وجود تیم رد ساکس بیشترین دستمزد تاریخ بیسبال تا آن زمان را به بیلی پیشنهاد میدهد تا او را به عنوان مربی به خدمت بگیرد. حالا بیلی دوباره بر سر یک دوراهی سرنوشتساز دیگر قرار گرفته است، او باید بین ماندن و رفتن یکی را انتخاب کند. بیلی با رد پیشنهاد رد ساکس در اوکلند میماند، او حالا به این درک رسیده که نباید به خاطر پول تصمیم بگیرد. مانیبال نشان میدهد که در زندگی راه برگشتی وجود ندارد و فرصتی برای جبران اشتباهات نیست. انسان تنها میتواند از اشتباهات گذشتهاش بیآموزد و به کمک آنها در بزنگاههای حساس، تصمیم درست را بگیرد.
در فیلم دیالوگی هست از زبان بیلی و خطاب به پیتر با این مضمون که: «رکورد زدن مهم نیست. مردم تنها به بازی آخر نگاه میکنند. اگر آن را نبریم همه چیز فراموش میشود». این حقیقت تلخی است که نه تنها در ورزش، بلکه در زندگی نیز وجود دارد. بنابراین چه بهتر که برای خودمان زندگی کنیم و نه برای دیگران. آنچه را که دوست داریم و فکر میکنیم درست است انجام دهیم و چشم بر تشویقها و یا تخریبهای مردم ببندیم. این نکته مهم که انسان باید برای خودش زندگی کند و نه برای دیگران، یکی از مهمترین جنبههای فیلم مانیبال است. بیلی در جوانی خودش تصمیم نگرفت و این اجازه را داد که دیگران در مورد مسیر زندگیاش تصمیم بگیرند. حالا او تنها کاری را انجام میدهد که فکر میکند درست است؛ نتیجه کارش هم چندان مهم نیست. در این صورت حتی اگر شکست خورد، نتیجه تصمیم اشتباه خودش است و این خیلی بهتر و قابل قبولتر از این است که تصمیمی که دیگران برای او گرفتهاند به شکست منجر شود.
مانیبال فیلمنامه بسیار دقیقی دارد، این از آن فیلمنامههاست که کل جهان معناییاش بر اساس شخصیت اصلیاش بنا شده؛ انگار زیلیان و سورکین بیلی بین را در مرکز قرار دادند و به مرور مصالح مدنظرشان را در اطراف او چیده و ساختمان فیلمنامهشان را شکل دادهاند. سورکین و زیلیان در رعایت جزئیات بسیار هوشمندانه و دقیق عمل کردهاند و توانستند شخصیتهای بسیار درستی خلق کنند. نتیجه اینکه شخصیتپردازی بیلی بین را میتوانیم یکی از بهترین شخصیتپردازیهای سینمای دنیا در سال 2011 میلادی در نظر بگیریم.
فیلم از چند طریق شخصیت بیلی بین را برای مخاطب شکل میدهد. از طریق به تصویر کشیدن تنهایی او، رابطهاش با دخترش و فلاش بکهایی که میزند. در مورد به تصویر کشیدن خلوت و تنهایی بیلی، فیلمنامه مانیبال میتواند کلاس درسی برای دیگر فیلمنامهنویسان باشد. اینکه سورکین و زیلیان چهقدر درست و هوشمندانه از تقابل تنهایی بیلی و رفتارش در حضور دیگران، برای به تصویر کشیدن بحرانی که او گرفتارش است استفاده میکنند. حتی تصمیم نهایی بیلی نیز به وسیله نشان دادن خلوت اوست که پرداخت درستی پیدا میکند. صحنههایی که بیلی در ماشین است و در تنهایی فکر میکند از بهترین لحظات فیلم هستند. لحظاتی که علاوه بر بنت میلر کارگردان، والی فیستر فیلمبردار و به ویژه برد پیت بازیگر نیز نقش بسیار مهمی در شکل دادنشان ایفا کردهاند.
فیلمنامهنویسان ایرانی میتوانند مانیبال را ببینند و از چگونگی پرداخت مسیری که شخصیت اصلی آن از ابتدا تا انتها طی میکند درس بگیرند. اینکه باید شخصیتها اتفاقها را رقم بزنند و نه برعکس. اینکه قبل از مطرح کردن هر حرف مهمی، باید بتوانی شخصیت باورپذیر بسازی. اینکه پرداخت درست شخصیت نه به وسیله طراحی لباس و شکل خانه و ماشینشان، که قبل از هر چیز به کمک رفتار و چگونگی ارتباطشان با شخصیتهای دیگر به ثمر میرسد.
فیلمنامه مانیبال نامزد دریافت جایزه اسکار نیز هست و تا زمان چاپ شدن این مطلب مشخص شده که جایزه را میبرد یا نه. مهمترین رقیباش که احتمالا جایزه را نیز خواهد برد، فیلمنامه درخشان فیلم فرزندان (الکساندر پین) است. فیلمنامهای که آن نیز درباره مردی است که دچار بحران شده و حالا باید زندگیاش را دوباره کنترل کرده و سامان دهد. فرزندان را از دست ندهید که آنجا نیز با درام و شخصیتهای بسیار درستی طرف هستیم. فرزندان نیز مانند مانیبال تنها با نشان دادن مشکلات قانع نمیشود و برای مخاطبش پیشنهاد و راهحل نیز دارد. از این فیلمها خیلی کم ساخته میشود؛ چون ساختنش نیازمند بینش و نگاهی درست به انسان و جهان پیرامونش است.
این مطلب پیش از این در شماره 112 ماهنامه فیلم نگار به چاپ رسیده است.






